ابن خلدون ( مترجم : آيتى )
51
تاريخ ابن خلدون ( فارسي )
دهد . ابن الزبير مىخواست تا به گفتهء او يقين كند . از اين رو عمر بن عبد الرحمان بن الحارث بن هشام را حكومت كوفه داد و گفت كه مختار از تو فرمان خواهد برد ، و او را به كوفه فرستاد چون خبر به مختار رسيد ، زائدة بن قدامه را فرا خواند و پانصد سوار در اختيار او گذاشت ، نيز هفتاد هزار درهم به او داد و گفت كه آن را به عمر بن عبد الرحمان برساند و بگويد كه اين ، دو برابر مالى است كه هزينه كرده است . آنگاه او را به بازگشت فرمان دهد . و اگر نپذيرفت يا درنگ كرد ، آن وقت سپاه خود را به او بنمايد . قضا را عمر نپذيرفت و زائده فرمان داد تا سواران او از كمينگاه بيرون آمدند . چون چشم عمر به آن سواران افتاد ، مال بستد و روانهء بصره شد و با ابن مطيع در تحت فرمان حارث بن ربيعه درآمدند و اين پيش از تاختن ابن مخربه [ 1 ] به بصره بود . گويند كه مختار ، به ابن الزبير نوشت كه من كوفه را به عنوان جايگاه خود برگزيدهام اگر آن را به من ارزانى دارى و صد هزار درهم بدهى به شام مىروم و عبد الملك بن مروان را از سر راه تو برمىدارم . ابن الزبير ، اين سخن باور نكرد . اما عبد الملك بن مروان كه در كار خود به جد ايستاده بود ، عبد الملك بن الحارث بن الحكيم بن ابى العاص را به سوى وادى القرى فرستاد . مختار ، به ابن الزبير پيام داد كه اگر خواهد او را يارى رساند ابن الزبير گفت : بر سر عبد الملك ، به وادى القرى سپاه بفرستد . مختار شرحبيل به ورس [ 2 ] الهمدانى را با سه هزار تن كه اكثرشان از موالى بودند ، روانه فرمود . و شرحبيل را گفت : به مدينه داخل شود و اين امر را به ابن زبير اطلاع دهد . ابن الزبير بيمناك شد كه مباد اين سپاه از مدينه ، قصد مكه كند . اين بود كه عباس ابن سهل بن سعد را با دو هزار تن به سوى او فرستاد و او را گفت كه عرب را برانگيزد و اگر از سپاه مختار خلافى ديد با آنان به مقابله برخيزد و همه را طعمه تيغ دمار سازد . عباس در رقيم ، با ابن ورس [ 3 ] رو به رو شد كه سپاه خود را تعبيه داده بود . عباس گفت : بياييد به وادى القرى به نبرد با دشمن رويم . ابن ورس گفت : مختار به من فرمان داده كه در مدينه درنگ كنم . عباس دريافت كه چه انديشهاى دارد . عباس ، براى سپاهيان ابن ورس كه بعضى از گرسنگى مرده بودند ، علوفه و غذا فرستاد . آنگاه هزار تن از سپاهيان خود را برگزيد و بر آنان حمله آورد ابن ورس و هفتاد تن از يارانش كشته شدند و اينان از دليران قوم او او بودند . عباس باقى را امان داد و آنان به كوفه بازگشتند و بيشترشان در راه بمردند . مختار ماجرى به محمد بن الحنفيه بنوشت و از ابن الزبير شكايت كرد كه لشكرى براى سركوبى دشمنان او فرستاده است ولى ابن الزبير با آنان چنين كرده است . و از او خواست كه اجازت دهد تا سپاهى به مدينه فرستد و او نيز از جانب خود يكى را بر آن سپاه سردارى دهد ، تا مردم بدانند كه او در طاعت محمد بن الحنفيه است . محمد بن الحنفيه در جواب او نوشت كه « من
--> [ ( 1 ) ] مخرمه . [ ( 2 ) ] دوس . [ ( 3 ) ] دوس .